تبليغاتX
دانلود.عکس و مطالب خواندنی(سرایان)
تصـــــــوير تصادفي
منوي کاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد

با تشکر   

لينك دوستان
چت با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
نرم افزار-موبايل-کليپ توپ-عکسهاي زيبا-قالب هاي زيبا براي بلاگفا و دور بلاگ و ...
Powered by:

Blogfa.com

      یادمان باشد

 

طلب عشق رهر بی سرو پایی نکنیم 

 

گفتمش یک بوسه خواهم از لبت ، گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی 

 گفتمش یار وفادار توام ، گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی  

  گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ، گفت :می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی !!

[+] نوشته شده توسط علی در 6:42 | |

      بین آدم ها

ه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدمها
 میدان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدمها
ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدمها
کسی به نیست دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
و حال اینه را هیچ کسی نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینی ست
و زندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدمها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
میان این همه گلهای سکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدمها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها
 میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست
و غم به وسعت یلداست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها

                                                       مریم حیدرزاده

[+] نوشته شده توسط علی در 0:58 | |

      راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو .

تو که تازه رسیدی از گرد راه تو که تازه به دل مارسیدی
تو چه جوری ما رو دیوونه دیدی تو چه جور نقشه برامون کشیدی
نکنه هوس گریبون دلت رو بگیره نکنه تا جون گرفت دوباره این دل بمیره ن
کنه اشک ما رو تو هم بخوای در بیاری نکنه حوصله مونو تو بخوای سر بیاری
ما دیگه  حوصله حرفای پوچ و نداریم ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچ و نداریم
 سر به سرم بذار ولی سر به سر دلم نذار یه باری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نذار
نکنه اشک ما رو تو هم بخوای در بیاری نکنه حوصله مونو تو بخوای سربیاری
ما دیگه حوصله حرفهای پوچ و نداریم ما دیگه خسته شدیم
 طاقت کوچ و نداریم
 بیا با ما تویکی از ته دل یار بشو راستی راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو .
                                                     

                                                            مسعود  فردمنش


[+] نوشته شده توسط علی در 17:38 | |

      کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

                                                     محمدعلی بهمنی

[+] نوشته شده توسط علی در 1:21 | |

      وعده ی ما لب دریا

 روی عکسا گرد و خکه
 بیشتر دلا هلکه
قحطی گلای پونه ست
 تقدیرا دست زمونه ست
عهد و پیمونا شکسته
 رشته ی دلا گسسته
 تقویما رو ماه تیره
زندونا پر اسیره
آدما یا همه مردن
 یا که مات و دل سپردن
 عصر ما عصر فریبه
عصر اسمای غریبه
 عصر پژمردن گلدون
 چترای سیاه تو بارون
 مرگ آواز قناری
مرگ عکس یادگاری
 تا دلت بخواد شکایت
غصه ها تا بینهایت
 دلای آدما تنگه
 غصه هم گاهی قشنگه
چشما خونه ی سواله
مهربون شدن محاله
 حک شده روی هر دیواری
 که چرا دوسم نداری
 خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر
تا بخوای عاشق و شاعر
شبا سرد و بی عروسک
 دلای شکسته از شک
زلفای خیبی پریشون
 خط زدن رو اسم مجنون
شهری که سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
چشمای خیره به جاده
عشوه های نخریده
آسمونا پر دوده
قلب عاشقا کبوده
 گونه ی گلدونا زرده
رفته و بر نمی گرده
آدما بی سرگذشتن
 آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا
ماهیان بدون دریا
تشنه ها هلک آبن
همه حرفا بی جوابن
 نصف زندگی نگاهه
بقیش همه گناهه
 خدا رو انگار گذاشتن
 رو زمن و بر نداشتن
در و دیوارا سیاهه
آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت
 وقت که شد شاید عبادت
 خدا مال غصه هاته
وقتی غم داری خداته
روی اینه ها غباره
شیشه ی پنجره ی تاره
بغضا بی صدا و کاله
همه از فکر و خیاله
قلک خوبیا خالی
مهربونیا خیالی
قفسا پر پرنده
لبای بدون خنده
نه شنیدنی نه گوشی
نه گلی نه گلفروشی
 مرگ جشنای تولد
مرگ اون دلی که گم شد
خستگی بی اعتمادی
شک و تردید زیادی
امتحان مکرر
لونه های بی کبوتر
مشقامون بدون امضا
اسممون همیشه رسوا
نمره های عشقمون تک
بامامون بدون لک لک
همه غایب تو دفتر
 مث بالای کبوتر
 خونه ها بدون باغچه
بدون حافظ و طاقچه
نه برای عشق میلی
نه کسی به فکر لیلی
دیگه پشت در بسته
کسی بیدار ننشسته
نه کسی نه انتظاری
نه صدای بی قراری
واسه عاشقی که دیره
لااقل دلت نگیره
کاش تو قحطی شقایق
 باز بشیم سوار قایق
بشینیم بریم تو دریا
من و تو تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن
نمی گن اگه ببینن
انقدر می ریم که ساحل
 از من و تو بشه غافل
قایق و با هم می رونیم
می ریم اونجاها می مونیم
جایی که نه آسمونش
نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه صدای گلفروشش
مث اینجا ‌آهنی نیست
 خوبه اما گفتنی نیست
پس ببین یادت بمونه
 کسی ام اینو ندونه
 زنده بودیم اگه فردا
 وعده ی ما لب دریا
صبح پاشو بدون ساعت
که فراموش بشه عادت
نره از یاد تو زیبا
 وعده ی ما لب دریا

                                                      مریم حیدرزاده

[+] نوشته شده توسط علی در 1:23 | |

      من با توام

 من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته
 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

                                                     سیمین بهبهانی

[+] نوشته شده توسط علی در 0:34 | |

      درد دل

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه دوست داري ،وقتي نا اميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي ،وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي رو كه منتظر شنيدن صداي توست

در حياط خانه تك وتنها نشسته ام شب است و همه چيز براي دل خالي كردن ،براي به سبكي پر شدن ، براي ريختن مرواريد بر گونه هاي خشك مهيا شده است دلم بي رحمانه مي سوزد ،‌نه ستاره اي در اسمان شب مي بينم نه ماهي .فقط در اين سكوت ابهام اميز من و گل اسمان  حضور داريم

دلم مرده است .مث اين است كه روحش پرواز كرده .دلم مي سوزد دلم ناله مي زند دلم اه ميكشد ولي هيچ دل ديگري حتي صداي سوختنش را صداي ناله زدنش را صداي اه كشيدنش را و صداي مردن و پژمردنش را نمي شنود

بي اختيار قلم بر مي دارم  و بر سينه پاك دفتر مي نهم  ، مي نويسم از حال دلم مي نويسم از تنهايي دلم ، مي نويسم از بي رحمي دل هاي روزگار كه چه ظالمانه دل مظلوم مرا ظلم مي كنند. 

                                           نوشته شده توسط: مریم

[+] نوشته شده توسط علی در 8:6 | |

      سرگذشت غم

سرگذشت غم ...

[+] نوشته شده توسط علی در 11:55 | |

      گفتم: «بمان!» و نماندی!

گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟
                                                                               یغما گلرویی





 

[+] نوشته شده توسط علی در 1:42 | |

      گل سرخ

دیدی ای غمگین تر از من
 بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
 قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
 بی تو در شب های غمگین
 بی تو باشد همدم من
 یاد پیمان های دیرین
 آن گل سرخی که دادی
 در سکوت خانه پژمرد
 آتش عشق و محبت
 در خزان سینه افسرد
 کنون نشسته در نگاهم
 تصویر پر غرور چشمت
 یک دم نمی رود از یادم
 چشمه های پر نور چشمت
 آن گل سرخی که دادی
 در سکوت خانه پژمرد

                                                           ایرج جنتی عطایی



 

[+] نوشته شده توسط علی در 16:32 | |

      هر چه هستی ، باش

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
 

                                                قیصر امین پور

[+] نوشته شده توسط علی در 1:6 | |

      مطالب پيشين