|
دانلود.عکس و مطالب خواندنی(سرایان) مخصوص بچه های سرایان وحومه |
ساعت

موضوعات
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
یک سخن
زندگي انچه زيسته ايم نيست بلكه چيزي است كه به ياد مي اوريم تا باورش كنيم ماركز
نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
لينك مطلب
جستجوی بی پایان
می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟
نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
بهار
عيد آن مجلس زيبای بهار
می رسد با همه ی عشق و وفا
می برد خواب به چشمان سياه
می دهد جان دوباره بر ما
می کشد جامه ی سبزی بر خود
آن درختی که سراسر غوغاست
می کشد نعره به هر دشت و چمن
که وجودم همه آشوب و نواست
بچگانم متولد شده اند
نور خورشيد بر آن ها زيباست
همه هستی غرق در شادی و شور
همه گويند شکوفه زيباست
نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
دغدغه هاي پس از رفتن
دیشب خواستم آخرین بار ،
بوسه ای از رُخت برگیرم.
خواستم فقط یکبار تا آخر ،
گریه های عاشقانه ام را سرگیرم...
تو آهسته و بی سخن ، در سکوت من ،
دلت را رها کردی و رفتی...
تو با ذکر دعاهای خوشبختی ،
رازهای یکساله ات را به من گفتی...
من تورا گرم در آغوش فشردم.
شدم اشکی که در ناله های خویش فسُردم...
دیشب وقتی خواستم با تو وداع کنم
چشم تو میخواست مرا پشیمان کند...
من ساده خسته پُراز درد را
همین دیشب به بزم عشاق میهمان کند...!
دستهایت ، دستهایم را
به دار وداع سپرد...
قلب تو نفهمید مرا به گور مرگ برد...
تو ،
آرام و بی دغدغه ،
با همان نگاه بی واهمه ،
چشم بر وجود من بستی...!
راستی!
تو ، خیلی وقتست که از دلم رخت بربستی...!
نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385
سلامی دوباره
با سلام خدمت عزيزان ببخشيد منو كه نتونستم اين چند روز رو مطلبي توي وب لاگ قرار بدم برام یه مشکلی بوجود اومده بود از امروز به بعد به من سر بزنید خوشحال می شم
نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و ششم اسفند 1385
ترانه ی جدایی (حرف آخر)
به جای یادگاری
دِشنِه زدی به بالم
خیره شدی به چشمام
گفتی دوستت ندارم
شدم یه بی همه کس
همسایه ی جنونت
لعنت به رفتن تو
حتی به این سکونِت
دلم از عشقت خون شد
آکنده از جنون شد
جز خاطِرِت هیچ نموند
پوست، گوشت ِاستخوون شد
یه عاشقی همیشه
نَفَس نَفَس دوستت داشت
اما دل سنگ تو
نطفه ی کینه رو کاشت
تو بودی که شکستی
پیکر و قامتش رو
به میل نفس شومت
دور ریختی زحمتش رو
حالا توی جدالش
با غم عشق و باور
جدایی بین ماها
میزنه حرفِ آخر
نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیستم اسفند 1385
چشم من روشن
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید
نوشته شده توسط علی در شنبه نوزدهم اسفند 1385
سپاس بیکران
از عزيزاني كه مرا مورد لطف خود قرارا مي دهند و وبلاگ منو براي باز ديد انتخاب كردند
كمال تشكر را دارم .ممنونم
نظر فقط يادتون نره![]()

علي
نوشته شده توسط علی در جمعه هجدهم اسفند 1385
جز برای یکی
جز برای یکی
حتی
اگر
تمام وجودت
چوتکه های ابر
ذره ذره آب شود
و چون کوه فرو ریزد
خود را
به اندازه ی سر سوزنی
برای کسی
حقیر مکن
پروانه
نوشته شده توسط علی در جمعه هجدهم اسفند 1385
فاصله
نردبانیست میان من و تو
و تو از آن بالا
نور می پاشی به من
مهر می بخشی به من
پله پله می روم
راه من دشوار است
زحمتم بسیار است
نورتابیده به من
و به دستم دارم
سبدی از گل سرخ
دامنم رنگ سپید
و سوالی دارم
که چرا مهر به من می بخشی؟
مهر تو حلقه زنجیر شده است
که ندارم ره برگشتن از این پله عشق
به کجا می کِشی ام؟
نور تابیده به من
فریبا
نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
من و تو
من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
من و تو
من و تو
من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
عكس هاي از گوگوش
امروز عكس هاي از گوگوش خواننده عزيزمان ميذارم هر كي خواست دانلود كنه 
نوشته شده توسط علی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
وقتی تو نسیتی
وقتی تو نسیتی
خورشید تابنک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود
و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند
چشم تو آن شراب خلر شیرازست
که هر چه مرد را مدهوش می کند
نوشته شده توسط علی در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
گردن بند
نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت
و مروارید شعرم را ،
فرو آویختم بر گردن همرنگ مهتابت .
ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید
ز هم بگسست گردن بند احساسم
و مروارید ها در کام موج حسرتم ، غلتید !
نوشته شده توسط علی در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
باز دلتنگت شدم
يه كلبه دور از همه كس واسه من و تو واسه ما يه جاي دنج و خلوتي يه جايي دور از ادما
نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم اسفند 1385
فقیر
ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست
نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم اسفند 1385
اشتباه
به اشتباه پا به دنیا گذاشتیم
به اشتباه زیستیم
و
یقینا به اشتباه خواهیم مرد
کسی یافت می شود
این سیر را نه به اشتباه بل به حقیقت پیموده باشد؟
نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دهم اسفند 1385
فصل نمكريز
گــــــريزي نيست ازتاوان پاييزي كه در پيش است
پريشان شو دل از فردا ي خونريزي كه در پيش است
چــــه داريد اي غـــــزلهاي غبــار آلوده در دفتــر
براي آن شب شعر غم انگيزي كه در پيش است
هجـــــوم زخمها و شانه بي تاب !دشـــــوارست
دوام آورد در فصل نمكـــــــريزي كه در پيش است
كـــــدامين شمـــــا مردم در اين شبــــهاي طولاني
يقين دارد به آن زخم سحر خيزي كه در پيش است
اگــــر در ســـــر گذر از خويشتن داريد بســــــم الله
مسجل ميشود كم كم هرآن چيزي كه در پيش است
نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم اسفند 1385
خاطرات
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
نوشته شده توسط علی در یکشنبه ششم اسفند 1385
آنگاه که...
نوشته شده توسط علی در یکشنبه ششم اسفند 1385
آبروی رفته
نوشته شده توسط علی در شنبه پنجم اسفند 1385
سريال بازي خط شكنان ( فارسي شده شركت دارينوس )
با سلام خدمت تمامي دوستان عزيز امروز من با يك مشكل برخورد كرده بودم . اون هم اين بود كه يك سي دي بازي رو از يكي از دوستانم گرفته بودم به نام خط شكنان كه شايد خيلي از شما دوستان اون بازي رو به اخر رسونديد شماره سريال اون سي دي روي جلدش نوشته شده بود كه متاسفانه گم شده بود و من هم توي اينترنت زياد دنبالش گشتم ولي پيداش نكردم . به هر حال بعد از كلي درد سر تونستم از يكي از دوستانم گير بيارم كه اون هم داخل كامپيوترش زخيره داشت . وحالا من ميخوام اين شماره سريال بازي رو براتون بذارم نا هركي خواست بتونه دانلود كنه
نوشته شده توسط علی در شنبه پنجم اسفند 1385
بانوی تنهای من
گاه با خود عهد می کنم
بدیهایت را فراموش کنم
باور کن
ادامه ات را...
من هنوز خسته از کوله بار سختی
پدرت هستم.
و از عقده های کودکی ات بیزارم.
فراموشم می کنی
من هم مانند برادرم .
به خانه که می رسم .
عطش یک چای گرم دارم .
کاسه سوپی را که همیشه برای من فراموش می کنی
باور کن
-هیچ زن هرزه ایی
در خانه ات پیر نمی شود .
گناه را به خانه نیاورده ایم
زیستن را از یاد برده ام.
و گمشده ایی اینچنین تنها را رها می کنی
مریم تاجیک
نوشته شده توسط علی در جمعه چهارم اسفند 1385
عشق چيست ؟
پرستار
شب از شبهای پاییزی ست
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور
ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد
و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ، دل برکنده از بیمار
نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد شب
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوم اسفند 1385
کاش
کاش ان روز که چشم ودل و دستم گفتند
که تو محبوب منی
بود حس ششمی
که به من می فهماند
پنچ حس دگرم همگی گمراهند .....
نوشته شده توسط علی در سه شنبه یکم اسفند 1385
![]()
![]()
![]()
![]()
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
sarayan22.blogfa.com
